تصویر ثابت

داستانی از نیل دونالد والش - 2فانوس
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

2فانوس

2 فانوسے که چراغ راه زندگے هستند....

داستانی از نیل دونالد والش

«دوست دارم خدا»

سلام دوستان و عاقبت این شد که مدتیه نمیدونم چی بنویسم براتون...
تصمیم گرفتم هر چی اومد جلو نه نگم...
امروز داستانی از والش مینویسم که به نظرم فوق العادس...
اینم بگم که خودمم سعی میکنم داستان کوتاه بنویسم هر چند خراب میشه ولی امیدوارم روزی بهتر بشه...
و اینکه والش الگوی خوبی هستش در استفاده ابزاری از ادبیات...(البته جدای از شخصیت خودش و یا عقاید و تصوراتش...)
داستان در ادامه مطلب...

 

مردی به همراه پنج فرزندش وارد یکی از واگن های مترو شد...

پیش از آنها همه در آرامش بودند و هر کس ساکت در جایی نشسته بودند... عده ای روزنامه میخواندند... و عده ای چشمانشان را بسته بودند.... به محض وارد شدن مرد و فرزندانش، فضای آنجا کاملا دگرگون شد؛ بچه های او سر و صدا راه انداخته بودند و از این صندلی به صندلی دیگر میپریدند....

مرد هم روی یکی از صندلی ها نشست و آرام چشمانش را بست... واضح بود که به فضای آنجا اهمیتی نمیدهد...

فرزندانش با صدای بلند فریاد میزدند و هر چیزی دستشان بود پرت میکردند... حتی روزنامه ها را از دست مردم میقاپیدند!!!

انها واقعا داشتند همه چیز را بهم میریختند.... ناگهان مردی که نمیتوانست این وضع را تحمل کند از جای خود بلند شد و به پدر بچه ها گفت:

« آقا بچه های شما دارند همه را اذیت میکنند، تعجب میکنم؛ چرا شما به آنها اعتراضی نمیکنید؟!!»

پدر چشمانش را گشود و بعد از معذرت خواهی گفت:

«آره کاملا حق با شماست، فکر میکنم باید یه کاری بکنم، ما همین الان از بیمارستان اومدیم؛ مادر بچه ها یک ساعت پیش فوت کرد... من خودم هم نمیدونم باید به چی فکر کنم... حدس میزنم بچه هامم نمیدونن چطور با این مساله کنار بیان...!!»


والش: وقتی ادراک از راه میرسد، محکومیت از در دیگر میرود؛ ادراک و محکومیت، باهم در یکجا نمیگنجند...

--------

پ.ن: درکـ کنیمـ...


+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 23:56 توسط میم.ر | بخش نظرات: 1 فانوس روشن