تصویر ثابت

چندتا مینی خاطره از حاج احمد متوسلیان... - 2فانوس
X
تبلیغات
رایتل

2فانوس

2 فانوسے که چراغ راه زندگے هستند....

چندتا مینی خاطره از حاج احمد متوسلیان...

«بسم الرب شهداء»

اولیش که من خوشم اومد ازش:

روی رکاب مینی بوس وایساده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد میشدن،میرفتن بالا...

سر وصدا اتوبوس رو پر کرده بود؛ انگار نه انگار میخوان برن جنگ!!

-حاج احمد: همه هستن؟!! کسی جا نمونده؟! برادرا چیزی رو فراموش نکردین؟!!

غلامرضا جدی گفت(و جمع ساکت شد): «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده!! اشکالی نداره؟!»

دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا...

حاج احمد هم لبخند زد و گفت به راننده «بریم»

اما در مورد بیت المال که خیلی باحاله:

آخرین نفری که از عملیات بر میگشت خودش بود...

یه کلاه خود سرش بود افتاد ته دره...

حالا اون طرف دموکرات ها بودن و آتیششون سنگین!!

تا نرفت کلاه خودش رو بر نداشت، برنگشت!!

گفتیم: «اگه شهید میشدی چی...؟!!»

گفت: «این بیت المال بود دیگه!!»



چندتا دیگه هم هست اگه دوس داری برو ادامه مطلب...

خداییش من که کیف کردم...


بازم در مورد بیت المال بگم:

زخمی شده بودش؛ پاش رو گچ گرفته بودن....

تو بیمارستان مریوان بستری بود...

بچه ها لباس هاشو شسته بودن؛ خبر دار که شد، بلند شد...

رفت که لباس ها رو بشوره.

گفتم:«برادر احمد پاتون رو تازه گچ گرفتن، خیس بشه عفونت میکنه...»

گفت: «هیچی نمیشه!!»

رفت تو حموم و لباس های همه بچه هارو شست...نصف روز طول کشید!!

گفتیم الان کلا گچ نم برداشته و باید عوضش کرد...

اما حتی یه قطره آبم روش نبود..!!

می گفت: «مال بیت المال بود، مواظب بودم خیس نشه..!!»

اما در مورد چک افسری هاش..!!:

صبح زود جلوی چادر فرماندهی صف میکشیدن!!

مث نماز صبح انگار که نباید قضا میشد...

یه بار از یکیشون پرسیدم: «منتظر چی هستی؟»

گفت: «منتظر سیلی!!!حاج احمد بیاد سهمیه امروزمون رو بزنه ما بریم دنبال کارمون!!»

هر روز میومدن ها!!

اینم عصبانیت حاج احمد:

کاک احمد با عصبانیت:«چرا تمیزش نکردی؟!! این تفنگه یا لوله بخاری؟!!»

پسر تفنگ رو گرفت مث بچه ها زد زیر گریه...

پسر گفت: «تو چطور جرات میکنی بهم امر ونهی کنی؟!! میدونی من کیم؟!!»

«من نیروی برادر احمدم...!!اگه بفهمه حسابت رو میرسه!!»

بعد روش رو برگردوند و گفتش:

«اصلا اگه خودت بودی میتونستی توی این سرما نگهبانی بدی؟!!»

احمد شانه هایش رو گرفت و محکم بغلش کرد...

بی صدا اشک میریخت و مدام میگفت: «تورو خدا منو ببخش...»

پسر تقلا میکرد که شونه هاشو بیرون بکشه...

دستش خورد به کلاه پشمی احمد... کلاه افتاد...

شناختش؛ سرش رو گذاشت رو شونه هاشو سیر گریه کرد...


ایشالله حاج احمد برگرده...

یه چندتا چک هم تو گوش ما بزنه شاید آدم بشیم...!!


+ نوشته شده در سه‌شنبه 25 تیر 1392 ساعت 09:09 توسط میم.ر | بخش نظرات: 1 فانوس روشن